X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

صدا کن مرا

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

 کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

 مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

تغزل سرخ لاله هایی


 زخم هایت را یکی یکی می بوسم

 می دانم که کسی جز من،

 نمی داند گلوله ای که در سینه ات بال بال می زند

 چقدر باید شبیه بال پروانه ای باشد

 که از گلستانی پر آتش می گذرد!

  

در روشنایی کمرنگ ماه و

 ستاره

 نمی شود که آتش را دید

 نمی شود در ستایش گل زخم هایت چیزی نوشت

 چیزی پرسیدو

 چیزی که هیچ چیز شبیه آن نیست.

 

 تو بگو کنار آمدن باهرکه دلش تنگ است

چگونه است؟!

 چگونه می شود آتش وار

 دل به ققنوسی سپرد که در خسوف و

 خاکستر هم

 به دیدار بهار دلخوش می کند.

 

 گل زخم هایت تابه همیشه

تغزل سرخ لاله هایی ست

 که داغ تو را

 چون خون بر دل می کشدو

 چون سرمه

 بر چشم!

دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

عاشقانه ترین شعرم


عاشقانه ترین شعرم را

روزی در آغوش تو خواهم سرود

آنروز که طبیعت

به احترام ما سکوت خواهد کرد

و تو دوستت دارم را

به لهجه ی باران

و عشق را

به زبان بوسه

بر بند ، بند تنم

جاری می کنی

من فریاد زنان این راز را

به جهانیان خواهم گفت :

اگر چشم های تو نبود

تمام شعر های عاشقانه

دروغی بیش نبود ...

دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

نگاهم می کنی اما...

شکسته شیشه ی باران

میان روز های من

همه درگیر بارانیم

همه محتاج باریدن

کنار پنجره هایی

به سوی اوج

در راهیم

من و تو خوب میدانیم

چه بی اندازه تنهاییم

سکوتت اوج میگیرد

گلویم بغض میگیرد

نه فریادی نه آشوبی

نه از این حادثه دوری

تو هم حیران حیرانی

در این چهارشنبه ی سوری

نگاهم میکنی اما 

نگاهت سرد و جان فرساست

چرا حس میکنم حنی

زمستان هم

درون چشم تو تنهاست .

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

عروض

برای تعیین وزن یک شعر سه قانون زیر را به دقت باید به کار برد:


قانون یک -خط عروضی  (درست خواندن و درست نوشتن شعر)


قانون دو - تقطیع


قانون سه - اختیارهای شاعری

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

سنگ صبور(ترانه)

ای سنگ صبور و همۀ باور من   

ای تکه ای از بهشت ، ای مادر من

همچون قمر ِ بدر تو زیبا بودی   

تو در دل ما تمام دنیا بودی

نور قمرت که کم شد و سوسو زد   

تاریخ زمین خورد و زمان زانو زد

دنیا به فنا رفت و جهانم پوسید   

وقتی که لب مرگ لبت را بوسید

رفتی و جهان زجر مُسلم شده است   

رفتی و فقط درد فراهم شده است

اینبار جهان من سیاه است چرا؟  

اینبار نوشتن اشتباه است چرا؟

گفتی که بیا برای من شعر بگو  

گفتی که برای آمدن شعر بگو

حالا که تو رفته ای برایم دیر است   

شعر از من و از بغض ِ قلم دلگیر است

برگرد ببین که شوهرت غمگین است  

بر دوش رضا ماتم تو سنگین است

مرجان تو از غصه به خود پیچیده  

مهناز ببین لباس غم پوشیده

چشمان منیر غرق غم مانده ولی   

اینبار نگاه کن بدون تو علی

یک بغض الیم در گلویش مانده   

یک درد عظیم در گلویش مانده

هی درد برای دل ِ تو رو کردند   

وقتی که خبر های بدی آوردند

هی غم شدی و درد تو شهناز شد ُ  

لبخند که مُردُ غصه آغاز شد ُ

اینقدر صبور بودی و با ایمان  

تو جلوه ای از مادری و از انسان

رفتی و از این درد زمان دور شدی   

از فاجعه های این جهان دور شدی

بدرود به تو مادرم ، ای غصه سلام   

ای مثنوی از رگ و پی غصه سلام

اینبار که تو رفتی و غم لبریز است 

  اینبار بهار اول ِ پاییز است

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

گل گلدون من شکسته در باد (ترانه)

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب‌بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب‌بو رو از شاخه چیده

گوشه‌ی آسمون پر رنگین‌کمون
من مث تاریکی، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من، ماه ایوون من  از تو تنها شدم چو ماهی از آب  گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو  من شدم رودخونه، دلم یه مرداب 

آسمون آبی میشه، اما گل خورشید
رو شاخه‌های بید، دلش می‌گیره
دره مهتابی میشه، اما گل مهتاب
از برکه های آب، بالا نمیره

تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
می‌شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می‌سوزه شقایق از داغ

گل گلدون من، ماه ایوون من 
از تو تنها شدم چو ماهی از آب 
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو 
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

عشق زجریست ... !

خاطراتم شده همچون سرطان ، بعدش من

میکند درورو برم غم فوران ، بعدش من

 

به فنـــا می روم و خـــاطره بازی بــازم

می شود بازی منفور جهان ، بعدش من

 

بی تو و تازه عروسـی است به جـایم اما

می‌برد شنبه مرا در خفقان ، بعدش من

 

روز و شب می روم از حال که بیمار شوم

عشق زجری است مثال یرقان  ، بعدش من

 
افتضاح است که من فکر تو ام وقتی که

دیگری آمد و شد همدمتان ، بعدش من

 

راهی جز مرگ ندارم بگویید به مرگ

جان هر کس که سِتاندی بِسِتان ، بعدش من...

دوشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

آشوب غزل...

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده

انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزیده

دریاچه ی موسیقی امواج رهایـی

با قافیه  دسته  قوهای پریده

اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا

ده قرن دری گفتن ،انگشت گزیده

هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو

هم شیخ اجل دست از معشوق کشیده

صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی

«المعجم»ازاین دست که داری نشنیده

انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی»

رودند و تو دریـــای بـه وصلش نرسیده

با مثنــوی آرام مگر شعر بگیرد

تا فقرقوافی نفسش را نبریده...

مفعــول ومفاعیل و دل بـــی سروسامان

مستفعل و مستفعل و این شعر پریشان

بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟

در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟

از«رابعـــــه»آیـــا متولد شده ای یا

با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنیا؟

درباری «محمود»ی یا ساکن«یمگان»

در باده ی مستانی یا جامه ی عرفان

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور

«هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور

ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر

من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر

دست تو در این شهر براین خاک نشاندم

تا قونیــــه تا بلـــــــخ چــرا ریشه دواندم؟

آرام ِ غـــــزل  مثنـــــوی ِ شــور  و جنـــــون شد

این شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل

لاحــــول ولا   قــــــوة الا  بتغـــــزّل

***

بانـــوی تر و تازه تــراز سیب ِ رسیده

بانوی تورا دست من از شاخه نچیده

باید که ببخشید پریشان شده بودم

تقصیرخودم نیست هـــوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ که خورشید هم امروز

در شـــرق فرو رفته و از غـــــرب دمیده

این قصه ی من بود که خواندم که شنیدی

«افسانـــه مجنــــون ِ بـــه لیلی نرسیده»

دوشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1395
توسط: مهراب

برای آمدنت ...

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

... چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟
به پای دامنه‌ها از سقوط بنویسم؟

چقدر دست من از پا درازتر باشد؟
برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟

چه می‌شود که بیایی و شعرهایم را
به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟

و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت
دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم

به جای بودن و ماندن، به جای آغوشت
نصیب من شده از جستجوت بنویسم