X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

دیشب خوابت را دیدم

دیشب خوابت را دیدم

کار دنیا را میبینی؟!مرا به دیدن خوابت قانع کرده

کار دنیا را میبینی؟!دل مرا میشکنی و قانع نیستی،

کار دنیا را میبینی؟!دل شکسته مرا به دست فرزانه‌ای میدهی تا شکسته‌تر کند این شکسته را و کار من این باشد تا سر به زیر افکنم و فقط صدای جیرینگ جیرینگش را بشنوم و دم نزنم.

کار دنیا را کاری ندارم. دل که می‌شکند زبان آدم بند می‌آید، نمی‌دانم این هم به کار دنیا ربط دارد یا نه!

اما این روزها کارم این شده است که تماشاگر کار دنیا باشم و کاری از دستم برنیاید.

امروز یکی از کارهای دنیا را کشف کردم؛ اینکه اشک را نمی‌توان نوشت، دلتنگی را نمی‌توان نوشت، حتی صدای شکستن دل را هم که کار خودش است نمی‌گذارد بنویسی، اما ای کاش همه کارها را انجام می‌داد و می‌گذاشت لااقل بنویسم که چقدر دلم برای نگاهت تنگ شده است.



اجازه بده بیشتر در خواب ببینمت، قول میدهم کمتر وقتت را بگیرم، نگران نباش دنیا کار خود را خوب بلد است اگر تو نشکنی او می‌کشند.

اجازه بده بیشتر در خواب ببینمت.

دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

کاش بودی ...


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت می شد ...

کاش بودی تا  دردهایم را به گوش تو میرساندم...

بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب

 می شود....

 می دانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه....

اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

چهارشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

امان از عاشقی!!!


من سرم توی کار خودم بود

بعد یه روز یه نفرو دیدم

اون این شکلی بود

ما اوقات خوبی با هم داشتیم 
من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی اون کادومو قبول کرد من اینجوری شدم

ما تقریبا همه شبها با هم گفت و گو میکردیم

وقتی همکارام من و اونو توی اداره دیدن اینجوری نگاه میکردن

و منم اینجوری بهشون جواب میدادم

اما روز ولنتاین اون یه گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه

و من اینجوری بودم

بعدش اینجوری شدم

احساس من اینجوری بود

بعد اینجوری شدم

بله….آخرش به این حال و روز افتادم 

پدر عاشقی بسوزه

شنبه 24 خرداد‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

خیلی وقت می شود که ندارمت

خیلی وقت می شود که ندارمت. بگذار یکهو بروم سر اصل مطلب. بگذار یکهو بگویم چقدر این شهر غم انگیز است بی تو.  خیلی وقت است که همه چیز مرا به گریه می آورد. نگاهم را غمگین می کند. آه عزیزم!  بعد از تو دیگر صدای گرفته ام پای تلفن برای هیچ کس معنایی جز سرماخوردگی نداشت. بعد از تو دیگر هیچ کس به  نخ های ستارم گیرنداد. آنقدرگیر نداد تا نخ ها مرا دود کردند و بردند. بردند به کافه ها. بردند به خیابان ها. بردند به پرسه های کسالت بار تنهایی حافظیه تا ستارخان. دیگر هیچ کس بعد از تو با من ننشست و فلسفه نبافت. وقتی تو نبودی دیگر هیچ چیز نبود. بعد از تو حرف هایم را در خودم ریختم. آنقدر که از گلویم بیرون زد . آنقدر که جسمم را خورد و مرا به رعشه انداخت. بعد از تو دیگر نتوانستم بگذارم کسی دوستم داشته باشد . نتوانستم هیچ کجا مثل آدم بنشینم. بعد از تو احساساتم آنقدر در من ماندند که بوی لجن گرفتند و من تنها توانستم با تمام قدرت یک پسر35ساله ظاهرم را حفظ کرده باشم. بعد از تو فقط سرگیجه بود و من بودم و بالا آوردن های نیمه شب و تنهایی و صدای سیفون. آه. عزیزم! بعد از تو .....

دلم

تنها بود
تو از این‌جا شروع شدی






niyayesham

سه‌شنبه 13 خرداد‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

don't lose hope


دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

گاندی خطاب به معشوقه اش


خوبِ من ، هنر در فاصله هاست
زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم.
تو ، نباید آن کسی باشی که من می خواهم ،
و من نباید آنکسی باشم که تو می خواهی .
کسی که تو از من می خواهی بسازی

یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .

من باید بهترین خودم باشم برای تو

و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ….

خوب ِ من ، هنرِ عشق در پیوند تفاوت هاست

و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها

تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند

که ، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .

انـدازه مـی گـیـری!
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی!
مقـایـسـه مـی کـنـی!
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد

بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای،

کـه زیـادتـر گذشـتـه ای،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای،
به قـدر یـک ذره،
یک ثانیه حتی!
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود

و توقع آغاز همه ی رنج هاست ………

 

زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،
همه سازهایش کوک نیست ،
باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،
حتی با ناکوک ترین ناکوکش،
اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،
به این سالها که به سرعت برق گذشتند،
به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،
حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذرد.
ابرهای آسمان زندگی گاهی می بارد گاهی هم صاف است،
بدون ابر بدون بارندگی...

چهارشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

بیایید ما هم باور کنیم


دختری که برای به دست آوردن دلت تنش را به تو هدیه می دهد فاحشه نیست و دختری که برای به دنبال کشیدن تو تنش را دریغ می دارد باکره نیست ...
من به باکره بودن ذهن فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم....
دکتر علی شریعتی

یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

رسول یونان


اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری

یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393
توسط: مهراب

ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ


ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﺭﻓﺖ،ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ..
ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺪﺍﯼ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﻮد.
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ..
ﺩﻕ ﮐﻨﺪ،
ﺍﯾﻦ ﺳﺰﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ تو ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

مزرعه ی سوخته ام

صدای پاهات می آید با بهار 

تو صدای گرفته ی یک صبحی 

که پهن شده ای روی میز صبحانه 

یک روز صبحی که بینیش را چسبانده به شیشه ها 

پرنده ای که یک شهر را گرفته زیر بال هاش 

پرنده ای که مادر همه سیم های برق شده ست

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

عمری دگر بباید

سالهایی دور بوده است که من توی تن یک پرنده عاشق شدم 

با ریشه های یک درخت نفس کشیدم که از عشق یک پرنده ی مهاجر بیمار است

و با پرنده از کوچ برگشتم

با درخت لانه نبودم دیگر

با درخت هیزم های خانه ی زنی شده ام 

که در قلبش یک پرنده دارد 

باید به من برگردم

شبیه مردی که رفته ست تا قرص های فراموشیش را پیدا کند

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

بی خوابی

آمده بودم ببرمت به خواب هام ، جا گذاشتمت بین قفسه ها ی دارو ، توی جیب های روپوش سفیدم ، زیر انگشت های لرزان مردی روی زنگ اخبار ماندی ، گفته بودم چین های لباست را باز کن ، بینداز روی میز کارم ، بینداز روی همه ی پنجره ها ، روی افسانه را ، که قلبش دوبار ایستاده ، روی قلبش

گفته بودم زنگ بزنی ، صدای بوق بیاید 3 تا ، و بعد بگویم بگذار افسانه را خواب کنم ، بهار را ببرم سردخانه ، زنگ می زنم ، باور کن می آیی به خواب هایم

آمدی بودی به خواب هایم و دیازپام ، آمده بودی و لورازپام ، کلونازپام

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

پیاده برویم تا مرگ

سرباز ها ، موها شانه زده ، تفنگ ها در دست ، پوتین ها برق افتاده ، می روند که بمیرند . قانون، قانون است . بعضی ها می روند تا سر کوچه نان بخرند . بعضی ها می روند گردش با فرزندشان . بعضی هم میروند که بمیرند ...

مثلن ازشان که بپرسی شغلت چیست ؟ می گویند مردن ... و تو باید خیلی عادی بدون حرکت اضافه بگویی آهان ، روز بخیر ، و از کنارشان بگذری بگذاری بروند به کار مهم شان برسند .



آیا خدایی هست؟ بیچاره خدای سربازها 

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

این پرنده ک پرید آخرین پرنده بود

تو می دانی کجای جهانیم ما؟ کی می داند خدایی هست یا نه؟ خدای بعد از ظهر ها دلشوره دارد و بی حوصله ست ، خدای صبح ها تکراری ست، عصبی ست، سیگار میکشد یک بند ، و خدای شب ها عاشق پیشه ست .

تو میدانی کی هستیم؟ من فقط می دانم چشم هام را که ببندم یادم می رود کی هستیم ، به زور باز نگه داشته ام یک باریکه لای چشم هام را ، دنیا برای من همینقدر باریک ست، همینقدر تنگ است .

راستی خدای من چه جور خدایی ست ، فکر میکنم خجالتی ست . همه ی سرزمین هایش را گرفته اند و حالا دست و پایش را جمع کرده چپیده ست توی همین یک وجب اتاق من، نه میگذارد من راحت نفس بکشم و نه می تواند نفس بکشد 

خدای من همه ی راه های موجود را بسته ست

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

آدرس مرا بنویس کف دستانت

دستم را از پنج جا بریده ام ، مچ دست چپم مدت هاست درد میکند ، تازگی شانه هایم افتاده تر شده اند و اصلن خیالم نیست که قوز کنم ،دیگر ناله نمیکنم ، آه نمیکشم ، سیگارم را کم کرده ام ، از دوست هایم دور شده ام ، 

از دیشب قهر کرده ایم ، شام دیشب خوشمزه بود ، امروز چیپس ماست خورده ام و بعد از ماه ها تتها توی خانه مانده ام 

همه چیز عادی ست ، نه گریه میکنم ، نه بغض نفسم را بند آورده ، هیچ چیز عاشقانه نیست ، سرش داد زده ام که فکر همه چیز هست جز من ، دلم نمی آید جواب هاش را به یاد بیاورم 

راستش هیچ چیز عاشقانه نیست ، نشسته ام کنار بخاری و دست هایم گرم نمی شود ، دارم به امروزی فکر میکنم که باید پیش تو میگذشت ، دارم به عشق فکر میکم که آن چیزی که فکر میکردیم نبود 

دلم میخاهد کسی دست هایم را بگیرد از خانه ببرد بیرون قدم بزنیم ، گوشیم را بگیرد از تو مشتم ، زنگ بزند به تو و بگوید مردن به همین آسانی ست 

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

مردن به همین آسانی ست


چیزی نیست . فقط آن فندک طلایی ت را روشن کن و گوشه لباسم را بگیران . چیزی نیست ک بعد از خورد کردن قارچ برای نهار قلبم را بشکاف . چیزی نیست بخدا بالشت را بگذار روی صورتم و تا صبح آرام بخاب. طوری نیست لب هایم را ببوس دست هات را دور گردنم بگذار و فشار بده . یا که هر روز کنارم بنشین و نگاهم نکن یا که دیگر معنی اسمم را فراموش کن. یا که دیگر هیچ شبی با شوق از آغوشم نگو . چیزی نیست جانم . کمی مرده ام

دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

ازکدام دیار

تو ازکدام سرزمین می آیی

که هزاران اندوه مرا ربودی 

تن خسته ی شقایق های دل سوخته را ماوایی

توازکدام رنگین کمان می آیی

که چشمانت آبی دریا را هدیه میدهد

دستان عریان گرمت روح یخزده ام را جاری ساخت

باغ آرزوهایم با تو پرشکوفه شد 

تو ازکدام دیارآمده ای

که نسیم تو خزان را بهاری میکند

صدای تو فغان قاصدک های دل باخته ی عشق را ارام میکند

فریاد بچه های زخم خورده ازناکامی عشق 

با نگاه تو ارام میشود

می دانی دلم برای شنیدن صدای گرمت به انتظارماند

 تو پیام آور شادی برای بغض گریان پرستوهای مهاجری

تو ازکدام دیار آمده ای؟

تو سفیر تمام ابرهای پر بارانی برای کویری خشک

ارمغان تو شلاق سهمگینی برگرده جدایی بود 

صدایی که عمق واژه اش شراره ی کین از برای فراق

توازکدام دیار دیارآمده ای

دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

طعم تلخ...

به زیر پوست روحم 

چه آسان نفوذ کردی 

هنوز دست سرد فراموشی ات 

روح زخمی مرا میخراشد

هنوز طعم تلخ بادم جدایی

به کامم تلخی میفشاند 

هنوزرنگین کمان خاطره های با تو بودن

بوم ذهن پریش مرا نقاشی میکند 

 کاش دروغین نبود کلام خواستن تو 

هنوز هم باور ندارم جدایی را 

دروغ را 

فریب را 

چه آسان نفوذ کردی 

چه آسان 

هنوزهم باور ندارم ..


سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

پاییز

پــائیز را دوست ندارد...

 

  بـــگوئید "بـه هـرکسی کــه پــائیز را دوستـــ نـدارد...  

 

  پــائیــز " هـمان بـــهاری ستــــ کــه :  

 

  عــاشق شده استــــ و رنـگش پــریده ...!!! 

   

زنـدگـی" تــکرار پــائیــزستــــ...بـایـد دیـد و رَفتـــ .

سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: مهراب

لمس شاعرانه

 

و این دلتنگی ها ، آخر خط همه دلواپسی ها،

رسیدن به آنچه برای رسیدنش لحظه ها را میگذرانیدم و خاطره ها

بر زندگی مان نقش میبندد به امید آن روزی که عشقمان نقش بر آب نشود

کاش میشد از همان آغاز مال هم بودیم ،

نه اینکه نیمی از عمرمان گذشته باشد و همدیگر را پیدا کرده باشیم

این تویی عشق بی همتای من ، لحظه به لحظه با تو ، تویی نفسهای من

کاش همیشه رنگ عشق در تصویر زندگی مان پر رنگ باشد ،

نه اینکه بی وفایی بیاید و لطافت عشقمان را خدشه دار کند

کاش همیشه دلت مثل دلم بود ، همیشه بی قرار و منتظرت بود ...

و این تویی عشق جاودانه من ، لحظه به لحظه لمس شاعرانه من ...

تمام احساس من خلاصه ایست از مهربانی هایت که هوای عشق تو را دارد ،

راز نگاه تو را دارد ، مثل چشمه ای زلال در قلبم میجوشد و در احساس تو جاری میشود ...

و این شور عشق آخر خط همه ی دلتنگی هاست ،

که رسیده ایم به جایی که نقطه آرامش است ،

رسیده ایم به جایی که تنها خواسته ی ما همان آرامش است ...

هر جا میروم عطر تو پیچیده در آنجا ،

و مست دیدار با چشمان ناز تو میشوم ، من در آن لحظه یک دیوانه میشوم

گاهی فکر میکنم لایق تو نیستم ، و میدانم ارزش تو بالاتر از این است که  

احساسم را به پای تو بریزم

و این وابستگی ها ، آخر خط همه خستگی ها رسیدن به آغوش هم است ،

و این ما هستیم که راز عشق را برای هم زمزمه میکنیم ،

آنگاه که همدیگر را در آغوش هم میفشاریم...