بعضی وقتا این قده دلم پُرمی شه که خالی شدنم با حضرت فیله..
وقتایی که دلم پر می شه از همه چی دلم می خواد کسی باشه که باهاش حرف بزنم..
یه شونه ی امن که بهش تکیه کنم..
یه آغوش مطمئن...
ولی نیست...شاید هیچ وقت نبوده...
گاهی حس می کنم تمام گذشته م یه کابوس بوده...یه رویا...یه خیال..
تقریبا اولین کسی بود که نظرم رو جلب کرد...
تا همین امروز هم نمی دونستم چشاش سبزه...
اولا فکر می کردم اسمش سعیده..
بچه های کلاس سر به سرم می ذاشتنو می گفتن رویا با سعید عروسی می کنه..
چون منو اون جفتمون رتبه مون ۳۰۰ شده بود...
اولین بار که فهمیدم همرتبه ایم بهش گفتم بریم با رئیس دانشگاه صحبت کنیم شاید بتونیم تخفیف شهریه بگیریم...
بعدها فکر کردم اسمش حبیبه...
هفته ی پیش فهمیدم اسمش حمیده..
و امروز خودش گفت اسمش حمیدرضاست.. و منم تو گوشیم شماره ش رو به اسم حمیدرضا سیو کردم..
همیشه بی حوصله بود..اغلب سره کلاس می خوابید...و من همیشه اونو با همون یه دست لباسی که از روز اول تنش بود دیدمش..
کفش قهوه ای..شلوار جین آبی..کیف کمری قهوه ای..ژاکت کرم قهوه ای..کاپشن سفید...
امروز برای اولین بار کاپشنش رو عوض کرده بود..کاپشن سبز که باعث شد رنگ چشماشو ببینم..
احتمالا از تهران خریده بودش چون خودش وقتی روز انتخاب واحد بهش زنگ زدم گفت تهرانه .
رفته بود خرید..
اون تنها کسی بود که انگیزه ی خوب درس خوندن رو در من ایجاد کرد...
بعده میان ترم اقتصاد کلان به تینا گفت : به خدا من فرصت برا درس خوندن ندارم..سره بساط درس می خونم..
نفهمیدم منظورش از بساط چیه..از تینا که پرسیدم گفت : مگه نمی دونی تو بازاره شهرداری کیف پول می فروشه؟
مات و مبهوت شدم..فکر نمی کردم همچین آدمی باشه...
یه بار هم بهم گفت من می خوام یه جوری درس بخونم که معدلم خوب شه بتونم تخفیف بگیرم...
از اون روز به بعد شد برام یه رقیب..یه رقیب که دوست داشتم یه جاهایی اون بالاتر از من باشه یه جاهایی من بالاتر از اون...
یکی از دوستاش به تینا ، گیر داده بود..موقع حضور غیاب پسرها به طرف می گفتن عاشق دل سوخته..
بعدها تینا بهم گفت : رویا طرف عاشقه تو بوده ها نه من !
از بین بچه های کلاس که باهاشون صمیمی ترم ، نیکو متاهلهو یه پسره دبیرستانی داره...
سمیه متاهله...
دینا دوست پسر داره... مریم هم همینطور... تینا هم که از همه کوچیکتر و خوشگل تره هم با پسر عمه ش دوسته ،هم یه چند نفری عاشقو شیداییش هستن...
هیچ وقت نفهمیدم چرا تینا این حرفو بهم زد در حالی که می تونست بفهمه حمیدرضا از نظر من دوست داشتنی تره چون یه جوونه با جربزه ست..
شب تاسوعا که کلاس اقتصاد داشتیم برای بچه های کلاس حلوای موزی درست کردمو با خودم برم...
بچه ها خیلی خوششون اومده بود مخصوصا پسرها...
یکس از پسرا اومد بهم گفت : خوش به حاله شوهرت !
دفعه بعد که برگه ی کیوی درست کرده بودم که خودمون بخوریم حمید و دوستش هم بودن..تعارف که کردم بهشون رو به دخترای کلاس گفت شماها که بلد نیستین از این چیزا درست کنین فقط خانومه رویا از این چیزای خوشمزه درست می کنن..
دخترها هم کلی بهشون برخورد...
2 روز قبله امتحان ریاضی در به در دنباله من می گشت که ازم جزوه بگیره..با هم رفتیم که جزوه رو کپی کنه..همون روزا دوره ی آموزشی شغل جدیدم شروع شده بود و بهم گفته بودن باید برم قزوین..بهش گفتم که ممکنه دیگه نباشم..فکر می کردم عکس العمل خاصی از خودش بروز می ده اما مثل همیشه سرد بود..
حتی به تینا هم گفتم که خیلی بی احساسه..
هفته ی پیش شماره شو از یکی از بچه ها گرفتم..یه مشکل تو آموزش داشتم فکر کردم می تونه کمکم کنه..علاوه بر اون شماره ی دو تا دیگه از بچه ها رو هم گرفتم...
بیش از 10 دقیقه حرف زد با اینکه تو بازار تهران بود داشت برا بساطش خرید می کرد ولی کلی از استادا و نمره هاش گله کرد و منم با حوصله به حرفاش گوش دادم..اصلا یادم رفت چی کارش داشتم..
عصر همون روز بهش اس ام اس دادم و گفتم : نباید بازرگانی رو بر می داشت چون پیشنیازش رو پاس نکرده...طلبکارانه جواب داد که دسترسی به اینترنت نداره ولی اگه مطمئن بشه بهم خبر می ده..
بهش گفتم چرا به من خبر بدی؟ من به خاطره خودت گفتم که 3 واحدت رو نپرونی...
امروز وقتی تینا بهم گفت که بهش اس ام اس داده یخ کردم...
وقتی گفت چند روز پیش تولدش بوده و به تینا گفته بهم تبریک بگو یه حالی شدم..
وقتی اس ام اس معنی دارش رو برام خوند خیلی بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم..
امروز اولین جلسه ی کلاس تاریخ اسلام بود..
مریمو تینا هم بودن..حمید و دوستش هم تو ردیف پشتی ما نشسته بودن..استادمون خیلی باحال بود..یه موضوع واسه تحقیق داد و گفت حداکثر باید 5 نفر تو یه گروه باشن...ما اسم خودمون رو دادیم به استاد بعدش اون دو تا گفتن ما می خوایم تو گروه شما باشیم..من گفتم تحقیق با من ارائه با شما... دیدم مِن مِن می کنن گفتم باشه نصف ارائه هم با من..قبول کردن...
از هم جدا شدیم..
من و مریمو تینا رفتیم مطهری که واسه تولده برادرزاده م کادو بخرم...
همون جا تینا اس ام اس های حمیدو برام خوند...تو مسیر از جایی که بساط می کنه هم رد شدیم..ما رو دید..برق از سه فازش پرید..
دست و پاشو گم کرده بود..احتمالا به خاطره تینا ..!
می دونم چرتو پرت نوشم...فقط خواستم بنویسم..همین...