باران با لطافت پنجره را شست
خیال از پنجره گذشت
گفتمش
کجا؟ خیس میشوی
با طعنه جواب داد
خیال که خیس نمی شود
باشتاب رفت
بدور دستها
زمانی که دستان تو
عاشقانه موهای مرا میرقصاند
شانه ام جولانگاه لبانت بود
نفسم بند آمد
با بغض مرده درگلو
فریاد بی صدا
گفتمش
بس است برگرد
گم شدم در خاطره ها
... وتقدیم تو باد