شبیـه مورچـــــه ای زیــــــر پـــا لگد شده ام
و مدتی است که حس می کنم جسد شده ام
بــــرای من کـــــــــــه دروغ بزرگتان بودم
سعادتی است که امروز مستند شده ام
من از شبی که به پوچیم طعنه زد شیطان-
به خــویش آمدم امروز اگــــر عدد شده ام
از آن شبی که مسیر خدا دوتا می شد
اسیــر حیله ی هر پـــای نابلد شده ام
شبیه نیمه ای از سایه ی خودم هر شب
کـــه دربه در پی آن نیمه می رود شده ام
و مثــل سیـگاری بعــد آنکه دود شدم
به زیر پاشنه ی کفشتان لگد شده ام
من آن ستاره ی تاریک و بی نشان هستم
کـــه در حوالـــی شهــر شما رصد شده ام
مرا بـــه چوبـــه ی دار درخت ها بستید
به جرم آنکه از این کوچه باغ رد شده ام
شعرتان بوی شکستگی و غم میدهد...
هرچند غم نباشد شعری نیست...
بدل می نشیند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
سلام : قشنگ بود
منم زیر پا لگد شده ام........من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم
از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش
را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من