مثل کبــــوتری کـــه اسیـــر درخت نیست
این عشق بی بهانه نگاهش به تخت نیست
تنهــــا مرور دست تــــو را خواسته دلش
پیراهنی که حق دلش چوب رخت نیست
می میرم از نبودنت و صبـــــر مــی کنـــــم
مرگ آن قدر که شایعه کردند سخت نیست
می میرم و هنـــوز تـو باور نمـی کنی
می میرم و هنوز خیال تو تخت نیست
این قلب تیرخورده که یک واقعیت است
از جنـس ابتذال نقـــوش درخت نیست
حـــوای من ، اســـارت من در زمیـــن تـــــو
تقصیر چشم توست، به تقدیر و بخت نیست
چه تعبیر قشنگی: تنها مرور دست تو را خواسته دلش
کاش دستی هم بود که دلش یرای دلی زخمی تنگ میشد
تصور دلی که در کف دستانی ست... حس غریبی ست
سلام دوست عزیز
از ماست بر ماست
شما عبارت "شما عبارت "بی تو مهتاب شب ..." را انتخاب کرده اید ، جستجو در فرهنگ لغت برای یک کلمه انجام می شود و لطفا یک کلمه را فقط انتخاب نمائید.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه
جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم