به شهر میبرمت روزی ای دلِ کولی
مرنج از من و از این قطارِ بدقولی
تو را به زودی از این ایستگاه خواهم برد
سرم اگرچه بدانم به سنگ خواهد خورد
□ □
شبی که بقچهات از شعر تازه لبریز است
و انتهای شب از ابتدای پاییز است
شبی به رنگ هوسهای دفتر شعرم
به نام واژهی امضای آخر شعرم
و کور ازین همه تصویرِ مات و فرسوده
و کر، ازین همه حرف و کلام بیهوده
بغل گرفته تو را می رهانم از طوفان
به راه میزنم از کوره راهِ بیپایان
□ □
در ایستگاه رهایی که زیر باران است
که از هوای شکفتن ترانهباران است
در انتهای هزاران خیالِ آشفته
میانِ بزمِ غزلهایِ نابِ ناگفته
من و توایم و پُلی رو به سوی زیبایی
رها از این همه تکرار و گام تنهایی
□ □
و عشق اولِ این راهِ تا ابد زیباست
و قاف آخر راهِ تمام عاشقهاست *
در این میانه کمی انتظار هم خوب است
کمی صبوری و قدری قرار هم خوب است
مرنج ای دل من! ای شکسته از باور
در آخرین َنفَسِ این غروبِ شهریور
□ □
که من به فکر توام گرچه سخت درگیرم
اگرچه منتظرِ انعطافِ تقدیرم
هنوز در سَرِ گرمم شعور و شوری هست
مرام و معرفت و مثلِ تو غروری هست
نترس ای دل من! ای مهاجر تنها
از آرزوی من و انتهای این رویا
تو را بهزودی از این ایستگاه خواهم برد
سرم اگرچه بدانم به سنگ خواهد خورد
□ □
...و انتظار همیشه رفیقِ این کولیاست
و من که آخر کارم همیشه بدقولیست...
درود استاد. خوشحالم که دوباره اشعار سرشار از احساس و زیبایتان را میخوانم.
سبز و پاینده باشید
سلام
متشکرم از نظر محبت آمیزتون
salam
mesle hamishe ziba...
salam
sepas va arze adab