-
سلام عاشقونه
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 14:33
یه سلام عاشقونه با یه بغض بی بهونه می نویسم تا بدونی یاد تو، تو دل می مونه یادته وقتی می رفتی دم به دم نگات می کردم بغض سنگین توی چشمام گفتی: صبر کن برمی گردم یادته قسم می خوردیم عزیزم بی تو میمیرم اما حالا که تو نیستی من با دلتنگی اسیرم یادمه وقتی می گفتم به خدا نمیری از یاد آه سردی می کشیدی! توی قلبم مثل فریاد اما...
-
عشق یعنی...
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 14:32
عشق یعنی یک سلام و یک درود عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن بدست عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق...
-
گله ای نیست
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 14:28
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم وآنوقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ها نیست رفتی تو خدا پشت وپناهت به سلامت بگذار بسوزد دل...
-
در آغاز
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 09:17
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود . و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم، و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که...
-
یادم باشد
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 09:13
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان...
-
دوستت دارم
چهارشنبه 25 اسفندماه سال 1389 09:11
-
هوگو گروتیوس
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 10:10
(ندانستن برخی چیزها بخش بزرگی از خرد است) هوگو گروتیوس
-
عشق آغاز شود
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 10:00
باز کن پنجره را و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبیست ، خواب گل مهتابیست . باز کن چشمت را تا که گل باز شود قصه زندگی آغاز شود . تا که از پنجره چشمانت عشق آغاز شود تا دلم باز شود ..... ... وتقدیم تو باد
-
سخن بزرگان
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:43
ـ پیروزی با کسی است که بیشتر از همه پشتکار دارد. ناپلئون ـ امید نان روزانه ادمیست. تاگور ـ به جای اینکه بر تاریکی لعنت بفرستید، یک شمع روشن کنید! کنفسیوس ـ انسان موفق و قدرتمند قربانی محیط خود نمی شود، او شرایط مطلوب را خلق میکند تا شرایط بر وفق مراد او باشد. اوریسون سوئت ماردن ـ هر شکستی اغاز یک پیروزی بزرگ است....
-
نگاهت
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:22
نگاهت در درون قلب من ثابت ماند توچله نشستی در سکوت اما دل یخ کرده تو فکر جدایی داشت نتوانستی نه نتوانستی داغی عشق خودت راببری من صبورانه می اندیشم. می اندیشم با داغی نگاهت چه کنم ... و تقدیم تو باد
-
باران
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:20
باران با لطافت پنجره را شست خیال از پنجره گذشت گفتمش کجا؟ خیس میشوی با طعنه جواب داد خیال که خیس نمی شود باشتاب رفت بدور دستها زمانی که دستان تو عاشقانه موهای مرا میرقصاند شانه ام جولانگاه لبانت بود نفسم بند آمد با بغض مرده درگلو فریاد بی صدا گفتمش بس است برگرد گم شدم در خاطره ها ... وتقدیم تو باد
-
قلب
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:19
قلبم را گم کرده ام امروز شاید در این دشت شقایق شاید در لیوانی از شیر وعسل شاید در مترو که دلم می خواست تا ایستگاه اخر زندگی برود شاید انرا به کسی دادم که قدرش را ندانست شاید برمزار عشق جا گذاشتم یا در نگاه دخترکی که پشت ویترین کفشهای قرمز را نگاه میکرد ارزو داشت انرا برای عید به پا کند یا درمیان اخم مرد خانواده که...
-
مرا شوقیست
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:18
مرا شوقی ایست به نهایت در آغوش تو شب را آرمیدن کنار تو خزیدن ، بریزم به پایت شعر ونوازش بگویند مردمان نادیده عشق چه بد دردیست درد دوری عشق چه سخت است تو راندیدن بانتظار نشستن وگریستن
-
محبوب من
یکشنبه 22 اسفندماه سال 1389 09:17
-
درد و دل با دوست
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 10:39
بعضی وقتا این قده دلم پُرمی شه که خالی شدنم با حضرت فیله.. وقتایی که دلم پر می شه از همه چی دلم می خواد کسی باشه که باهاش حرف بزنم.. یه شونه ی امن که بهش تکیه کنم.. یه آغوش مطمئن... ولی نیست...شاید هیچ وقت نبوده... گاهی حس می کنم تمام گذشته م یه کابوس بوده...یه رویا...یه خیال.. تقریبا اولین کسی بود که نظرم رو جلب...
-
برای تو
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 10:36
برای تو می نویسم که یه روزی برای من خواهی نوشت
-
اختلاف...
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 10:32
وقتی انسانی ببری را بکشد اسمش را ورزش مردانگی می گذارند ولی وقتی ببری انسانی را بدرد اسم این کار را توحش و آدمخواری می نهند اختلاف جنایت و عدالت هم در قاموس بشر از این بیشتر نیست جورج برنارد شاو
-
قطره های بارون
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:42
قطره های بارون می خوره رو شیشه ی عینکم خیلی وقت بود که با عینک زیر بارون نیومده بودم این لنزم چیزی مزخرفیه ها... ازینکه تموم شیشه شو آب می گیره و من هیچ زوری واسه پاک کردنش نمی زنم خوشم میاد ... میرم پیش اپتومتریست همیشگی جلوش میزنم زیر خنده می گم ببخشید این لنزی که تا الآن می زدم اشتباه بوده میگه یعنی چی؟ میگم اونبار...
-
باران باش...
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:41
بارون باش و ببار، نپرس کاسه های خالی از آن کیست.
-
توکه رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:30
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج ، در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ...و تقدیم تو باد.
-
شعری از فروغ فرخزاد
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:29
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشگ هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم...
-
راز...
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:28
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را ،...
-
اندیشیدن
شنبه 21 اسفندماه سال 1389 09:22
اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی از این که چرا گفتم .
-
نجوای عاشقانه!
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1389 09:32
آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی برمن توکل کن (نمل/79) آنگاه که تناه شدی نومیدی برجانت پنچه افکند و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش (زمر/53) آنگاه که سرمست زندگانی دنیاو مغرور به آن شدی به یاد قیامت باش (فاطر/5) آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی نیتت را پاک و الهی کن (فاطر/29-30) آنگاه که دوست...
-
زن که باشی
پنجشنبه 19 اسفندماه سال 1389 09:27
زن که باشی دربارهات قضاوت میکنند؛ در بارهی لبخندت که بیریا نثار هر احمقی کردی دربارهی زیباییات ......که دست خودت نبوده و نیست دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها از روسری بیرون ریختهاند دربارهی روحت، جسمت دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت میکنند تو نترس و زن بمان احمقها همیشه...
-
نوروز باستانی
چهارشنبه 18 اسفندماه سال 1389 12:14
جشن ملی ایران که در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه که آفتاب جهانتاب به برج حمل انتقال یابد و روز و شب برابر گردد ـ آغاز میشود در ادبیات پارسی گاه به نام «جشن فروردین» خوانده میشود: جشن فرخندۀ فروردین است روز بازار گل و نسرین است و گاه «جشن بهار» یا «بهار جشن»: بهار سال غلام بهار جشن ملک که هم به طبع...
-
برای تو که دوستت دارم
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 11:30
در اتاقم خلوتی ساکت و سرد سجاده ام پر از تسبیح و دعا در شگفتم با خود... که چرا خاک شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟ من چه کردم با تو؟ که رهایم کردی... تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟ تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست تو بمان اما من.. میروم شهر به شهر میکنم از سر هر کوی گذر روز و شب میگردم، تا بیابم او را او...
-
زمانه
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 11:28
با زمستان میانه خوبی دارم سردیش عجیب مرا به یاد تو می اندازد
-
یاد تو
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 11:28
با زمستان میانه خوبی دارم سردیش عجیب مرا به یاد تو می اندازد
-
شیشه تبدار
سهشنبه 17 اسفندماه سال 1389 11:24
روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان وا کردم در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق با سرانگشت ، تو را...