-
هنوز عاشقانه کنار توام
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:54
هنوز عاشقانه کنار توام ترانه ترانه کنار توام به یادم میای مثل یه خاطره نذار اسمت از یاد این دل بره تو دنیای خوابت پناهم بده به دنیای پروانه راهم بده بذار پر بگیرم از این خستگی نذار که قفس باشه دلبستگی هنوز عاشقانه کنار توام غزل تا غزل بی قرار توام کنار توام تو شهر بی کسی بگو از کدوم گریه سر می رسی بیا ابرُ از توی...
-
بارووووووون!
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:53
بارون میزنه روی گونه هام میباره روی شونه هام بارون وای از این گذر دورون بارون میاره برام یاد تو گرمی خاطرات تو بارون وای از این گذر دورون صدتا بهار گذشت ای روزگار گذشت هوای تار گذشت صبح غمبار گذشت اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت برف سفید دیدیم ماه و خورشید دیدیم لرزش بید دیدیم موی سپید دیدیم اما از میوه ی باغچه...
-
نپرس عشق چیست
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:49
نپرس که عشق چیست عشق,شاید,روزی,جایی , لحظه ای گم شده است گم شده است و باید پیدایش کنیم. نترس, باید پیدایش کنیم و شاید پیدا شود که گفته است جوینده یابنده است؟ مگر نمی بینی هزار ها نفر گشتن و نیافتند به گفتن نیست باید سکوت کرد فقط سکوت کرد و گشت شاید روزی, جایی, لحظه ای پشت یک اتفاق ساده پیدا شود
-
آیینه به تو خیره شده است
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:45
ه تو می مانی نه اندوه و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود ، قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم ، خواهد رفت آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز تو به آیینه نه آیینه به تو ، خیره شده است تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید و اگر بغض...
-
شل سیلور استاین
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:43
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم : عزیزم ، این کار را نکن . نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده . وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم. نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقّصر بودم. نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه می خواهیم...
-
تورا گفتم
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:41
ورا ای چشم یادت هست می گفتم ببین آیات پاک مهربانی را تورا ای گوش یادت هست می گفتم صدای آه می آید نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن رسم زیبایی ست تورا ای لب نگفتم من سلامی کن به لبخندی گره از ابروان بسته ای وا کن زبان سرخ گفتم من کلام مهربانی بر تو بس زیبایت نگفتم ای رگ گردن خدایم را سلامی ده تورا گردن نگفتم زیر بار حرف...
-
وقتی تو آمدی
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:39
وقتی تو آمدی هنگامه ای که توخواندی مرا به خویش با آن که شوق بودن در کاروان عشق بر پشته های خار دلم شعله می کشید در فکرآن که چه گویم تورا نخست از شرم آن که نبینی نگاه خیس رفتم به آب تا بشویم نشان اشک لختی درنگ شد تا آمدم بگیرم نشان تو ای وای رفته بودی و من ماندم وسکوت با حسرتی که به دل ماند و کهنه شد پژمرده شد وجود من...
-
بعد از تو
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:38
بعد از تو نگاهی مجذوب کننده نبود حس چشمها از نوازش دور بود بعد از تو صحبتی از علایق نیست,تنها باران و حس باتو بودن بعد از تو هیچ دستی تکرار لمس تو را نداشت بعد از تو نگاهها هرزه بود بعد از تو هیچ لبی طعم لبهای تورا نداشت بوی خلاء موهایت , عطر تنت بعد از تو هیچ زخمی سربسته نبود بعد از تو هیچ لحنی قصه ای در پس خود پنهان...
-
حکایت
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:38
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند ! استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟ شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند! استاد گفت :...
-
نگاهت می کنم شاید هنوزم عاشقم باشی
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:34
نگاهت میکنم شاید، هنوزم عاشقم باشی کجا پر میکشی از من، تو که میترسی تنها شی نگاهت میکنم شاید، شب از عشق تو زیبا شه یه چیزی مثل دلتنگی، تو چشمای تو پیدا شه همینکه عشقُ میفهمی، همینکه با تو همدردم نمیشه یا نمیتونم یه لحظه از تو برگردم هنوز دستاتُ میگیرم، هنوزم بی تو میمیرم اگرچه از تو دل کندم، اگرچه از تو...
-
متنی از برتولت برشت
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:32
برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟ برایم بنویس، چطوری میخوابی؟ جایت نرم است؟ برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟ برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟ برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می گذرد؟ برایم بنویس، آن ها چه می کنند؟ دلیریت پا برجاست؟ برایم بنویس، چه کار میکنی؟ کارت خوب است؟ برایم بنویس، به...
-
متنی از کافکا
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:28
من پیوسته از تو گریخته ام و به اتاقم،کتابهایم،دوستان دیوانه ام و افکار مالیخولیائیم پناه برده ام.قبول دارم که کله شق بودم.اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی اول آنکه در این ارتباط بی تقصیری،دوم آنکه من مقصرم و سوم با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی! فرانتس کافکا
-
تو همه بود و نبودی
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 17:27
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه...
-
سردرگمی
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 17:35
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از همه سخت تر اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش ! ... و تقدیم تو باد
-
محبت
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 17:34
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم ... من میگریستم به اینکه حتی اوهم محبت مرا از سادگی ام میپندارد ...
-
زندگی
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 17:33
نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پـیــر…
-
ستاره(حسین پناهی)
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:20
همه ی دریاها از آنِ تو؛ یک کوزه آب از آنِ من ! همه ی کوه ها از آنِ تو؛ یک صخره از آنِ من ! همه ی جنگل ها از آنِ تو؛ یک گلدان از آنِ من ! راضی نمی شوی اگر .... جهان و هرچه در اوست از آنِ تو؛ تنها یک ستاره از آنِ من ! روا مدار که بمیرمُ ندانم به کدام آیینم !! حسین پناهی
-
مثل شاخه ای...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:19
سالهاست رفتهای و من هنوز به خودم میلرزم درست مثلِ شاخهای که چند لحظه قبل پرندهاش پریده باشد! رضا کاظمی
-
اخبار یک روز معمولی در ایران
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:18
آتش گرفتن یک کلاس مدرسه دخترانه در روستای پیرانشهر مستند توقیف شده ی " این فیلم نیست" جعفر پناهی نامزد جایزه اسکار شد اجرای هر گونه کنسرت در مشهد ممنوع شد زلزله ای به شدت ۵/۶ درجه در مقیاس ریشتر بیرجند و قائن را لرزاند و...
-
دروغ سیزده...!
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:16
گفت "دوستت دارم" در تقویم او، آن روز، سیزدهمین روز ماه بود... ... و تقدیم تو باد
-
خیال تو...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:14
خیال تو که به سرم میزند، نه دیواری می ماند، نه سقفی... ابرهای آسمان، لحاف تن ِ خسته ام می شوند... ... و تقدیم تو باد
-
آخرین حرف
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:13
اصلا تو خیال کن من هنوز زنده ام بیا وهرچه نگفته ای را بگو
-
حالم خوب است
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:10
از حالم پرسیده بودی ولی من خیالاتی ، از آینده ی با تو گفتم که خوبم! و تقدیم تو باد
-
صداقت
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:09
تا حرف از صداقت شد ................ صدا قطع شد!!!!!!!!!!! و می دانم که می دانی!
-
... بسپار
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:08
مرا به ذهنت نه.......به دلت بسپار... من از گم شدن در جاهای شلوغ میترسم!!! ... و تقدیم تو باد
-
خطا...
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:07
داور خطا گرفته و من با حسرت به گلی که در دست های تو کاشته ام می نگرم ... و تقدیم تو باد
-
آغوشت..!
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:06
مسکن بود مسکن بود من آواره ، من پر درد را ، آغوشت... و تقدیم تو باد...
-
این روزها
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:05
این روزها خورشید گرم نمی کند لامپ کم مصرفی است که فقط شب را خراب می کند!
-
شتاب مکن
شنبه 25 آذرماه سال 1391 12:05
شتاب مکن که ابر بر خانه ات ببارد و عشق در تکه ای نان گم شود هرگز نتوان آدمی را به خانه آورد آدمی در سقوط کلمات سقوط می کند و هنگام که از زمین برخیزد کلمات نارس را به عابران تعارف می کند آدمی را توانایی عشق نیست در عشق می شکند و می میرد
-
در کوچه دل
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1391 14:33
درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام به تماشا ، به نظاره درجستجوی مسافری غریب که در خاطره ها جا مانده سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم نسیمی گفت: که در دیروز آرمیده است اگر نشانی از او می خواهی فردا در غروب خورشید بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن شاید که بیدار شود ، شاید . . .